دنیا باید بدونه

خیلی دوست دارم من

همه اینو بدونید

اونو دوسش دارم من

اگه یه روز نباشی

بی تو تموم کارم

بیا عاشق تراز قبلم کن کن

دیوونتم درکم کن

میدونی دوست دارم
![]()
میدونی دلم دوست داره

بشه عاشقتر که

بمونی تو خاطراتم


در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
چقدر خوبه که میدونم تو هم دلواپسم میشی

یه وقتایی که دلگیرم خودت تنها کسم میشی

بگو لیلای من هستی که من همیشه مجنونم

واسه آرامشه خونه به احساس تو مدیونم

دارم نزدیک تر میشم تا دنیای تو راهی نیست

توهم ثابت بکن بازم که این عشق اشتباهی نیست

بزار نزدیکتر باشم نفس هامون یکی باشه

به دست تو تو این خونه یه دنیا سادگی جاشه

یه احساسی به من میگه که به قلب تو مدیونم

یه احساسی تو چشماته که من قدرشو می دونم


پشت صحرا شهریست
که یک دوست در آنجا دارم
هرکجا هست،
به هر فکر،
به هر حال و به هرکار،
عزیز است،
خدایا ...
تو نگهدارش باش...

نمي دوني گل من چقدر دلم تنگه برات
نمي دوني که چقدر دوسِت دارم، عاشقتم، مي ميرم برات
کاشکي مي شد که هميشه
پيش من،
کنار من،
همدم من،
با من باشي
کاشکي مي شد که بياد اون روزي که بياي پيشم و از پيش من جدا نشي
آخه تو يک گل نازي
تو برام خاطره سازی
تو خلوصم تو نمازی
تو مث غنچه بازی
تو جواب هر نيازی
ولی من پر از نيازم
پر از سوز و گدازم
تويي تو محرم رازم
بشنو بانگ نمازم
که تو را مي طلبم اي گل نازم
من به هر صبح و به هر شام
به هر لحظه از اين گردش ايام
به هر روز و به هر ماه و به هر عام
به هر جرعه که مي نوشم ازين جام
به هر گه که برم از صنمي نام
زنم سوی تو ای جان جهان گام.

چیزی
٠
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
٠
یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است...
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
٠
٠
تنها تو را باور دارد ...

همیشه دوست داشتم
جوری در آغوشت بخوابم
که خدا پیدام نکنه
خیال کنه
اشتباهی به تو
دو تا روح داده . . .

شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را
و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه ام
زیر لب با شوق صدایت می زنم
و تو دست در دستم می نهی
و چشمهای فسونگرت می برد مرا...
گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است
و تنم از وسوسه ای می سوزد
تو را می خواهم برای بودنت ...ماندنت...همیشه و همیشه
نشسته ام به روی ابر خاطرات
ساکت وخموش
و فقط یاد توست که هر لحظه موسیقی قلبم را می نوازد
و شیرینی روزهای با تو بودن گهگاهی صورتم را نوازش می کند
چه قدر دلم برایت تنگ است نازنینم...
![]()
