تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 16:48 | نویسنده : arampenar

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

 



تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 16:46 | نویسنده : arampenar

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟
میگذاشتی  من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست …
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ….
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….



تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 16:42 | نویسنده : arampenar

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!

عاری از عاطفه ها ...

تهی از موج و سراب ...

دور تر از رفقا ...

خالی از هرچه فراق ...

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی

من دلم تنگ خودم گشته و بس ...!

 

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز



تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 14:47 | نویسنده : arampenar

ای همه انانی که با سکوتم مرا

به خیالتان هم راهی نداده اید

ای همه کسانی که با سخنم تنها گذری

پوچ از وجودم کردید

ای تمام شما ها که به نام ادمیت بر من جهل گفتید

ای تمام انسان هایی که جز شرمساری

بر پیکر تهی خویش به نام عشق سخن گفتید

خدا حافظتان باشد

ای تمامی یارانی که به نام یاری غریبه بودید

و تمام کسانی که به نام دوست دشمنی کردید

و ای تمام عاشقانی که به نام عشق

بر من برچسب هوس چسباندید

و چون خاکی فرومایه شخمم زدید و به دست کویر سپردید

خدا حافظتان باشد

که اگر این شما پاکان پوک نمی بودید

من خود نمی دانستم کدامینم در میان اشفتگان

بر جهالت خویش یا بر کلامی به نام مهر

عهدی با شما بستم که در کودکی هزاران بار

با قهر کردن هایتان باید می فهمیدم

این دنیا بر عهد نیست

من تنها از انچه خرسندم که

تنهایی است

و نه جدایی

که جدایی است که مرا محکوم به ترک باغ کرده است

ای همه کسانی که مرا به نام نادان نام گذاردید

من می روم و تمام رهایی ام این است که تنها می روم

تنها با وجود بارانی بودن تنهایی

خدا حافظ

باران تو هم ترک من کردی

من دگر چگونه بر تنهایی بنگرم که او هم با رفتنت رفت

و این بار ماندم بی اسمی به نام من

بی تنهایی

بی بارانی که مدام بر سرم بکوبد

بی انچه دارم و ندارم

ماندم چون صفحه ای سفید

که تنفر را از خط خطی شدن دارد

چون جویی که تنفر از اب دارد

چون ابری که تنفر از اسمان دارد

چون جاده ای که تنفر از عبور دارد

چون سخت ترین مبهوتی در کویر

و چون مرگی که به نیستی برود

و این تنها نقطه رهایی من است

مرگی که مرا به فنا دهد

نه به عالمی دگر

که خسته از همه خستگی و خوشی هایم

به عشق به فنا قسم

خدا نگه دارتان باشد

که بی انکه کسی مرا نگه داری باشد

به نیستی به فنا می روم

اری با همه تکراری بودنش این کلام را

به تعداد نفس هایم تکرار میکنم




تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 14:37 | نویسنده : arampenar

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟

                   تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم

بعد از اینا تنهایمــو با قلب کـی قسمت کنـــم؟

                    واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم

                     کاری نمی تــــونم کنم باید بیفتـــــی از دلم!

            



تاريخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 12:07 | نویسنده : arampenar

شبانه با من عاشق نخوان شعر جدایی را

به یاد آور فقط یک بار تو روز آشنایی را

همان روزی که گشتم عاشق چشمان پاک تو

نمی دانستم اکنون می نوازی بی وفایی را

مگو با من دگر از رفتن و از بازی تقدیر

که من باور ندارم طعم تلخ بی نوایی را

نخوان از وا ژه های تلخ پرواز و صعود و اوج

که من طاقت ندارم درد سخت بی صدایی را

حضور سبز تو در خاطراتم تا ابد با قیست

کنار تو نویسم روی قلبم نام زیبای رهایی را



تاريخ : جمعه 11 فروردین 1391 | 12:07 | نویسنده : arampenar

 

 

لعنت به دوری و دلتنگی

 

لعنت به دنیایی که مرا از نگاه فیروزه ای چشمانت به دور انداخته

 

لعنت به دنیایی که حسرت لطافت اطلسی دستانت را نثارم کرده

 

لعنت به این دلتنگی

 

دارم نفسهای آخر را بی تو میکشم . .

 

کجایی ؟؟

 

نفس کم آورده ام

 

نجاتم بده

 

کمی نفس

 

کمی زندگی

 

کمی بودنت را نثارم کن

 

و نجاتم بده . .



تاريخ : جمعه 11 فروردین 1391 | 11:49 | نویسنده : arampenar
WINNER-HABIB

 

 

    وزنم را زمین نمی پذیرد

 

        دائماً بی تو در هوا معلقم...

 

            میبینی؟...

 

                حرفهایت بی محابا مرا به سویت میکشد

 

                    افکارت...حتی لرزش قلبت را می فهمم...

 

                        من آماده ام... همیشه ... هر لحظه

 

                            برای به تو رسیدن

 

                                  هر سدی را رد خواهم کرد

 

                                      کافیست در گوشم زمزمه کنی

 

                                          با تو خواهم ماند.

 



تاريخ : جمعه 11 فروردین 1391 | 11:42 | نویسنده : arampenar

کاش می فهمیدی قهر می کنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلند بگویی:

 

بمان . . .

نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی:

هر جور راحتی . . .

 



تاريخ : جمعه 11 فروردین 1391 | 11:41 | نویسنده : arampenar

ای خدای مهربون

دلم گرفته

با تو شعرام همگی رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم کم نمی آره

وقتی نیستی همه چی تیره و تاره

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره

ای خدای مهربون

دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو ببخش فقط همین دلم گرفته

توی لحظه های من شیرین ترینی

واسه عشقو عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم

تو بزرگی

اولین و آخرینی