تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 13:16 | نویسنده : arampenar

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

 

 

در تمام روز...
در تمام شب...
در تمام هفته...
در تمام ماه...
در فضای خانه .. کوچه .. راه...
در هوا .. زمین .. درخت .. سبزه .. آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب
...
خوب خوب نازنین من
.
.
.
تولدت مبارک



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 13:07 | نویسنده : arampenar

 

در ستاره بارانِ ميلادت

 

میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق

تولدت مبارک



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 13:05 | نویسنده : arampenar

روز ميلادت شاید

 

بهانه ای است
تا از پس این فاصله های خاکی
از پس دریا دریا آب
دستان دلت
آن بی نهایت ترین نهایت عشق را
عاشقانه در دست بگیرم
و گرمای همیشه ماندنت
در اکنون ترین لحظه امروز
و همین امروز
از خورشید حضورت
تابیدن بگیرد!

تولدت مبارک خوب من



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 12:59 | نویسنده : arampenar

 

امروز خورشید درخشان‌ تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

روزهای زندگی ات هر روز گوارا باد

میلادت مبارک

 



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 12:53 | نویسنده : arampenar

 

 

 

گاهی چنان بی تاب می شوم ،

که خیال دیدنت مرا با خود می برد به کویرهای دور

تا انتهای سربی رنگِ ماسه های داغ ،

تا کبودترین خورشید ، تا دلگیرترین غروب

آن وقت تو با لباسی از مخملی به رنگِ لاله های سرخ ،

حریری از دریا به رنگِ آسمان ،

و دسته گلی از رز سرخ ،

پا می گذاری به رؤیاهایم

می آیی

و چقدر آرام می آیی ،

همرنگِ نم نمِ باران ،

در دلم چیزی می شکفد شبیهِ شعر ،

در درونم می نشیند ،

لبانم پر از ترنم و ترانه می شود ،

دستم را دراز می کنم ، واژگان را بی تکلف بر می دارم ،

می گذارم پهلوی هم ، می شود شاعرانه هایم ،

می گذارم تا تو بیایی ،

برایت آرام زمزمه می کنم ،

لبخند می زنی

و قلبم آرام می شود.


 

 



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 12:47 | نویسنده : arampenar

 

 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلـارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت آینه دل پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست ای دل، به انکار مکوش...

 

 



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 12:34 | نویسنده : arampenar

                           

مهربان ای فرشته قشنگ آسمان از کدام قصه آمدی

که لایی لایی عاشقانه ات هنوز

مرا به خواب سرزمین دور می برد

دستهای گرم تو مرا به شهر شادی و سرور میبرد

 به سوی نور می برد

 مهربان قصه گو از کدام قصه آمدی بگو

که پیش از این چشمهای من

میزبان قطره های سرد اشک بود

 قطره قطره شعرهای آه و غصه می سرود

 پیش از این چه دور بود آسمان به چشمهای من

این ستاره ها به دستهای من آشنای من نگاه کن

دلم با دلت چگونه خو گرفت

 این تن غریب و بی پناه من چگونه عاشقانه از تن تو رنگ و بو گرفت

 مهربان ای پرنده قشنگ آرزو از کدام قصه آمدی

 بگو باز هم برای من شعرهای عاشقانه را بخوان

 مهربان باز هم کنار من بمان . . .

 



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 10:44 | نویسنده : arampenar
 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از

پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو

قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی

برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و

 دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر

گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت

كنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن

چنین نوشته شده بود: 

 

 سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت

بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..

اری ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق اند

 

 تقدیم به بهترینم



تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 10:13 | نویسنده : arampenar

با بودنت دلم می خواد

که از سینه جدا بشه

پر بکشه به سمت تو

تو راه تو فدا بشه

با بودنت دوستت دارم

روی زبونم می شینه

سهم من از با تو بودن 

این عشق نازنینه

با بودنت یه زندگی

یه عمر تازه دارم

برای دیدن تو من

یه عمره در انتظارم

هر شب که به خواب من میای 

من دیگه شک ندارم

یه روز میاد با من باشی

بمونی در کنارم

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 27 اسفند 1390 | 21:08 | نویسنده : arampenar

دوست داشتم زیربارون گرمی دستاشو حس میکردم

وهنوز توی خیالم منتظر اون لحظه می مونم

                                                                                     
 

 

میدونی چرا بارون و دوست دارم؟

چون خاطرات تو رو برام زنده می کنه

یادت میاد اون شبی که ساعتها توی شهر خلوت زیر بارون قدم میزدیم؟

گفتم دوست دارم زیر بارون خیس بشم ، لبخند زدی و سر تکان دادی

بی تفاوت گذشتی

پشت سرت آرام و آهسته می آمدم ، نگاهم به تو بود تا بلکه برگردی و با من قدم بزنی

اما گذشتی و کمی از من دور شدی

هرچند حضورت پیش من بود اما دلت جای دگر بود

اشک توی چشام حلقه زد و پرده ای بین من و تو حائل کرد

زیر بارون گریه کردم تا اشکامو نبینی

یک دفعه به خودم اومدم دیدم از من خیلی دور شدی

دوان دوان به سوی تو آمدم تا خودم و به تو برسونم

اما افسوس ......

ای کاش می تونستم قلبم و به قلبت برسونم

میدونی زیبایی بارون به چیه ؟

می دونی چرا بارون و دوست دارم ؟

چون تنها پوشش دهنده اشکهای تلخ عشقه



صفحه قبل1...3233343536...41صفحه بعد