تاريخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 12:53 | نویسنده : arampenar

 

 

 

گاهی چنان بی تاب می شوم ،

که خیال دیدنت مرا با خود می برد به کویرهای دور

تا انتهای سربی رنگِ ماسه های داغ ،

تا کبودترین خورشید ، تا دلگیرترین غروب

آن وقت تو با لباسی از مخملی به رنگِ لاله های سرخ ،

حریری از دریا به رنگِ آسمان ،

و دسته گلی از رز سرخ ،

پا می گذاری به رؤیاهایم

می آیی

و چقدر آرام می آیی ،

همرنگِ نم نمِ باران ،

در دلم چیزی می شکفد شبیهِ شعر ،

در درونم می نشیند ،

لبانم پر از ترنم و ترانه می شود ،

دستم را دراز می کنم ، واژگان را بی تکلف بر می دارم ،

می گذارم پهلوی هم ، می شود شاعرانه هایم ،

می گذارم تا تو بیایی ،

برایت آرام زمزمه می کنم ،

لبخند می زنی

و قلبم آرام می شود.