تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 16:05 | نویسنده : arampenar


داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد!

در این شهر دود و آهن!

دریا کجا بود؟

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی...!