تاريخ : یکشنبه 21 اسفند 1390 | 17:15 | نویسنده : arampenar

 

دلم گرفته ، تنهای تنهام ...

دیگه نمیدونم کی راست میگه کی دروغ !

همیشه فکر میکنم اصلا خدا کیه ؟

میگم اخه خدا تو مگه بخشنده نیسی مگه مهربون نیسی

پس چرا دوست داری اینقدر بنده هاد سختی بکشن ؟

غصه بخورن ؟

تنها بشن ؟

نه واقعا چرا ؟

میدونم ،

میدونم تو هم که داری اینو میخونی

دلت گرفته

غم داری

تنهایی

ولی اینو نمیدونم که چرا اصلا ...

بی خیال ولش کن

امشبم گذشت مثل همه ی شبای قبل

مبینی واقعا چه جوری داریم دنباله شبا میدویم ؟

نه اصلا فکر کردی چرا همینجور شبا میگذره ؟

این ما هسیم که داریم دنبالشون میدویم

یکی یکی بهشون میرسیم ولی چه فایده

آخرش هیچی نصیبمون نمیشه

وای خدا ، خدا ، خدا ،...

نمیدونی چقدر دلم گرفته ...

ای کاش بر میگشتم به دوران کودکیم

تو میدونی چرا من بزرگ شدم ؟ ...