تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 13:32 | نویسنده : arampenar

می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم

می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم دلم و خالی گذاشتم

که عشق تو بیاد تو قلبم که بگم, تو رو میخوام

تو همیشه باش تو قلبم

تو همیشه باش تو قلبم عشق من هنوز تو هستی

سر نوشته من تو هستی پس نذار تنها بمونم

تا توی تنهایی نمیرم

 



تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 11:40 | نویسنده : arampenar

 

با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را میخواستم.

آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام.

آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام

 



تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 11:37 | نویسنده : arampenar

 

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

 

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :

 

که می خواهـیـم و نمی توانـیـم

 

که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !

 

بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد

 

نه به خاطر خودت ،

 

و نه به خاطر من !

 

که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

 

بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم

 



تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 11:25 | نویسنده : arampenar


خدايا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم ،

 

به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاري سازم

 

و راز عشق را در گوشش سر دهم ،

 

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 11:17 | نویسنده : arampenar

عشق تو تمام قلبم و وجود را پر کرده است دیگر حتی سر سوزن جایی

 

برای کسی نمانده است . معشوق ابدی من دیگر هیچگاه

 

تنها نیستم همیشه عشقت با من است ...

 



تاريخ : سه‌شنبه 12 دی 1391 | 11:10 | نویسنده : arampenar

دستانم تشنه ی دستان توست

 

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم

 

بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم

 

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ...

 



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 | 15:27 | نویسنده : arampenar

 بعد از آن ھمه سرگردانی 

روی وجب به وجب خاک 
بعد از آن ھمه جستجو روی نقشه ھای جھان 
دانستم 
دستان توست، وطنِ من!
 
 


تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 | 12:59 | نویسنده : arampenar

 دستت تو دست ِ من، هم پای ِ هم رفتن

با هم خطر کردن، کی فکرشو می‏کرد؟
 
نزدیک و هم پرسه، شبی که بی ترسه
من، تو، خدا، هر سه، کی فکرشو می‏کرد؟
 


تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 | 12:50 | نویسنده : arampenar

 چـقـدر خــــــوبــه . . .

یـکـــــــــــی بـــــاشـــــــه

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـتـــ کـــــــنـه

سـرتـو بــــزاری روی سـیـنـشـــ آرومـتــــ کـــنـه

عــــــطـــــر دســــــــتـــاشــــ مــــــوهـــــاتـــو نـــوازشــــ کــنــه

چـقـدر خـــــــــــــوبـــه. . .

چـقـدر خـوبـه کـه آرومـــ دمــ گــــــوشـــتــــ بــــگـــه
من هستم...دیگـــــــ ـه غصـــــــــ ـه چرا؟


تاريخ : سه‌شنبه 05 دی 1391 | 22:08 | نویسنده : arampenar

تو اگر دلگیری

 لحظه ای چشم ببند

 اندکی اشک بریز و بخوان نام مرا

 به تو من نزدیکم

 نام من یزدان است

 لقبم ایزد پاک

 تو مرا زمزمه کن

 خواهم آمد سویت

 بی صدا یادم کن

 یا که فریادم کن

 که منم منتظر فریادت !

 



صفحه قبل1...89101112...41صفحه بعد