.jpg)
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
من سکوت اختران آسمان دانم که چیست ؟
من سکوت عمق بهر بیکران دانم که چیست؟
من سکوت دختر محجوب پر احساس را...
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست؟
من سکوتی را که تنها با نوای سازو چنگ...
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست؟

نگاهم بارانی ست مهربانم
دلم هوای با تو بودن کرده است.
در هجوم لحظه ها...
احساس تنهایی می کنم
و فقط به تو می اندیشم.
در آن هنگام سبزترین آرزوهایم را برایت می نویسم
و زیباترین شعرها را برایت می خوانم.

نگاهت را پشت پنجره قاب خواهم کرد.
پشت پنجره ی زندگی.
آری.
همان پنجره که تورا همیشه بهترین می دید و زیباترین...
یک روز ناگهان آسمان تیره و تاریک شد و بارید ...
وتمام تصویر آن پنجره را پاک کرد.
و من باز بی تو آن پنجره را قاب خواهم کرد.


خیلی نامردی غریبه،تو که هستیمو ربودی
تو که از اول قصه عاشق دلم نبودی
خیلی نامردی غریبه تموم قولات کلک بود
عشقاو علاقه ی تو همشون از رو هوس بود
خیلی نامردی غریبه رفتنت غرق غمم کرد
اما باز دل شکستم توی غم تو رو صدا کرد
خیلی نامردی غریبه دل سنگت بی وفا بود
تموم قولاو حرفات همشون باد هوا بود
تو اگه منو نخواستی،پس چرا گفتی که هستم
تو شکستمو میخواستی،آره من آخر شکستم
غریبه آشناییمون تو بگو،کجاش غلط بود؟
حق اون عشقی که داشتم تو بگو،یعنی شکست بود؟
دروغات واسم رو کرده تموم نامردیاتو
دیگه هرگز نمی بخشم،نه تو رو،نه اون نگاتو
تو از او نباید قبول میکردی عشقمو واسه همیشه
غریبه نامردی کردی وقتی گفتی که نمیشه
غریبه نامردی کردی ولی این یادت بمونه
تموم بی مرامی هات توی ذهن من میمونه
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست ٬ گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... !
غـــــريبه ! آی غریبه ...
اين درد مشترک من و توست ٬ که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم !


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟
میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست …
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ….
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….

ای همه انانی که با سکوتم مرا
به خیالتان هم راهی نداده اید
ای همه کسانی که با سخنم تنها گذری
پوچ از وجودم کردید
ای تمام شما ها که به نام ادمیت بر من جهل گفتید
ای تمام انسان هایی که جز شرمساری
بر پیکر تهی خویش به نام عشق سخن گفتید
خدا حافظتان باشد
ای تمامی یارانی که به نام یاری غریبه بودید
و تمام کسانی که به نام دوست دشمنی کردید
و ای تمام عاشقانی که به نام عشق
بر من برچسب هوس چسباندید
و چون خاکی فرومایه شخمم زدید و به دست کویر سپردید
خدا حافظتان باشد

که اگر این شما پاکان پوک نمی بودید
من خود نمی دانستم کدامینم در میان اشفتگان
بر جهالت خویش یا بر کلامی به نام مهر
عهدی با شما بستم که در کودکی هزاران بار
با قهر کردن هایتان باید می فهمیدم
این دنیا بر عهد نیست
من تنها از انچه خرسندم که
تنهایی است
و نه جدایی
که جدایی است که مرا محکوم به ترک باغ کرده است
ای همه کسانی که مرا به نام نادان نام گذاردید
من می روم و تمام رهایی ام این است که تنها می روم
تنها با وجود بارانی بودن تنهایی
خدا حافظ

باران تو هم ترک من کردی
من دگر چگونه بر تنهایی بنگرم که او هم با رفتنت رفت
و این بار ماندم بی اسمی به نام من
بی تنهایی
بی بارانی که مدام بر سرم بکوبد
بی انچه دارم و ندارم
ماندم چون صفحه ای سفید
که تنفر را از خط خطی شدن دارد
چون جویی که تنفر از اب دارد
چون ابری که تنفر از اسمان دارد
چون جاده ای که تنفر از عبور دارد
چون سخت ترین مبهوتی در کویر
و چون مرگی که به نیستی برود
و این تنها نقطه رهایی من است
مرگی که مرا به فنا دهد
نه به عالمی دگر
که خسته از همه خستگی و خوشی هایم
به عشق به فنا قسم
خدا نگه دارتان باشد
که بی انکه کسی مرا نگه داری باشد
به نیستی به فنا می روم
اری با همه تکراری بودنش این کلام را
به تعداد نفس هایم تکرار میکنم

