تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 16:10 | نویسنده : arampenar

تمـــام غصــه هــایــی را کـــه بــرایـــت خـــوردم

طـــعـــم بـــیهودگـــی مــیــداد.....!

دلــــم را بـــالا مــی اورم

بــا ایـــن انــتخـــابــــش........!

 



تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 16:05 | نویسنده : arampenar


داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد!

در این شهر دود و آهن!

دریا کجا بود؟

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی...!



تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 15:55 | نویسنده : arampenar
تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 15:48 | نویسنده : arampenar


لباســـهایم که تنـــگ میشــد می بخشیدم...

دل تنگــــم را حالا چهـــ کسیـــ میخواهــــد؟؟

 

کاش یکـــــــــــــــــــــ نفــــــر درد مـــرا می فهمیـــــــد

 



تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 15:45 | نویسنده : arampenar

 

کــاش مَن دیگــَری بودمــــ...

مــی نشستمــ روبِـروی خـودَمـــ

ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَمـــ

تــا ببینَمـــ حـَرفـــ حسابَمــــ

" چیستــــ؟؟؟!

 



تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 15:42 | نویسنده : arampenar

 

 

پنجره ها كلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم... اگر نمی آیی پنجره ها را دیگر زجر ندهم... چشم هایم به جهنم...!!!



تاريخ : سه‌شنبه 15 فروردین 1391 | 23:17 | نویسنده : arampenar
من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را
 



تاريخ : سه‌شنبه 15 فروردین 1391 | 23:09 | نویسنده : arampenar

 ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته 
 



تاريخ : سه‌شنبه 15 فروردین 1391 | 19:45 | نویسنده : arampenar

به نام خدایی که در این نزدیکی است

خدايـا مرا ببـخش

اگر مـاهی قلبـم بر خـلاف جريـان رود توست .

مرا ببـخش اگر شـادابم و جـسور

 اگر بی عقلـم و عاشـق.

خدايـا مرا ببـخش

مرا ببخش اگر متـرسک باغچه ی قلبـم، ايمانم را پرواز داده است

و اگر تو رادر ميـان خوشـه های قلبـم پنهـان ساخته ام.

مرا ببخش اگر اينـگونه ام.

خدايـا مرا ببـخش



تاريخ : سه‌شنبه 15 فروردین 1391 | 19:43 | نویسنده : arampenar

مرا ببخش

 

که گاه وبیگاه دلم هوای ترا می کند!!

مرا ببخش

که چشم هایم، هنوز منتظر است تا تو بیایی...

مرا ببخش

که یادداشت های روزانه ی صفحه ی دلم

با مداد خاطرات تو نوشته می شود..

مرا ببخش که هنوز

دیوانه وار دوستت دارم...

مرا ببخش که وقتی سرم داد زدی که برو

که نمیخواهمت ماندم و نرفتم...

مرا ببخش که تو را با دیگری عوض نکردم

مرا ببخش که ماندم و شکستم اما تو را نشکستم

مرا ببخش که دوستت داشتم و دارم...

مرا ببخش که رفتن را بلد نبودم...

گفتی از دوست داشتنم از عشقم

از بودنم اذیت می شوی...

خنده دار است آخر این روزها همه در به در عشق اند

و تو فراری از آن...

باشد سعی میکنم آنجور باشم که تو میخواهی

دیگر نه تماسی نه دل تنگی

آری ! اینجور بهتر است.

همان می شوم که تو میخواهی

نه! یادم نبود که تو مدتهاس مرا نمیخواهی

به هیچ شکلی مرا نمی خواهی...

مرا ببخش که اینگونه به تو دل سپردم و از تو نوشتم...

مرا ببخش که مثل تو نبودم  و تلخ و سرد

مرا ببخش...



صفحه قبل1...2728293031...41صفحه بعد