تاريخ : شنبه 26 فروردین 1391 | 19:44 | نویسنده : arampenar



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد

زندگی، بغض فـروخورده نیست

زندگی، داغ جگـــر گـــوشه نیست

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی، شـــوق وصال یار است

زندگی، لحظه دیدار به هنگامـــه یاس

زندگی، تکیه زدن بر یــار است

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است

زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند

که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است

زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است

به، چقدر شیـــرین است

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،

روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق

زندگی گاه شده است که برد بیراهم

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

زندگی را باید، قدر بدانیم همه



تاريخ : جمعه 25 فروردین 1391 | 23:05 | نویسنده : arampenar

[تصویر: 00145226498193691274.jpg]

مواظب خودت باش يعني..




گاهي ، وقت خداحافظي از کسي

خواسته يا ناخواسته ميگيم : « مواظب خودت باش ! »

مواظب خودت باش يعني فکرم پيش توئه !

مواظب خودت باش يعني برام مُهمي !

مواظب خودت باش يعني نگرانتم !

               

مواظب خودت باش يعنی دوستت دارم !

مواظب خودت باش يعني به خدا مي سپارمت !

مواظب خودت باش يعني از الان دلم واست تنگ شده!

مواظب خودت باش يعني... واقعاً مواظب خودت باش..



              


مواظب خودت باش یعنی: نه تو ... نه دیگری ... پناهم نیست مرا به خودم نسپار ... امانت دار خوبی نیستم
 



تاريخ : پنج‌شنبه 24 فروردین 1391 | 12:06 | نویسنده : arampenar

 

طعم عشق ، یک قطره اشک بود

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت.

 

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو در بی‌نهایتی، عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

 



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1391 | 17:52 | نویسنده : Haji Hamed

نقــاش بـاشـی


چـقــدر می گیـری


بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟



بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم


یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد



راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم



نــرخ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

 



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1391 | 17:50 | نویسنده : Haji Hamed

نفسم را

طوری تنظیم میکنم

که

وقت

بازدمت

دم

من

باشد...................

 



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1391 | 17:46 | نویسنده : Haji Hamed

تلخی

این روزهایم را

ببخشید !

دیگر

قندی

در

دلم

آب

نمیشود!

 



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1391 | 17:45 | نویسنده : Haji Hamed

همین چهار کلمه

آدم به آدم میرسد

به هم که رسیدیم

.

.

.

سیر نگاهت میکنم

 



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1391 | 12:45 | نویسنده : arampenar

 

حيف حيف كهـ الان اينجـا نيستـــ تا هديهـ تولدش رو بهش بدمـ و نميدونمــ جهـ جورى اين كار رو بكنمـ زمانـى كهـ نمى بينمش امــا مطمئنمـ اون صدامـ رو ميشنوه براى همين فرياد ميزنمــ:

تولـ ـدتــــ مبـاركـــ

 



تاريخ : یکشنبه 20 فروردین 1391 | 11:08 | نویسنده : arampenar

 

عزیزم دوستت دارمـ

 
تا اسم تو می آید

 
اخمو ترین واژه ها هم

 
لبخند می زنند

 
و خیالم

 
دسته گل به آب می دهد

 



تاريخ : جمعه 18 فروردین 1391 | 22:28 | نویسنده : arampenar

 


 

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

 

 


 

 

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

 

 


 

نشستی پای اشک شمع گریان ،

 

 

 

تا سحر یک شب ؟

 

 

 

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،
 
 
 
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
 
 
 
میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
 
 
 
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
 
 
 
چیزی نمی خواهد ؟
 
 
 
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
 
 
 
 تلاوت کرده با تدبیر ؟
 
 
 
تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
 
 
 
نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
 
 
 
تو از خورشید پرسیدی ، چرا
 
 
 
بی منت و با مهر می تابد ؟
 
 
 
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
 
 
 
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی
 
 
 
از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
 
 
تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند
 
 
تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟
 
 
 
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
 
 
 
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟
 
 
 
تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
 
 
 
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
 
 
 
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
 
 
 
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
 
 
 
تو آیا هیچ می دانی ،
 
 
 
اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
 
 
 
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
 
 
 
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
 
 
 
ولیکن سینه ات لبریز از عشق است
 
 
 
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
 
 
 
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
 
 
 
جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟
 
 
 
تو آوازی برای مریمی خواندی
 
 
 
و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟
 
 
 
خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟
 
 
 
ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،
 
 
 
تو آیا جمله می سازی ؟
 
 
 
لب پاشویه پرسیدی ،
 
 
 
تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟
 
 
 
نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق
 
 
 
که فردا می رسد پیغام شادی !
 
 
 
یک نفر با اسب می اید !
 
 
 
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !
 
 
 
کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟
 
 
 
تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟
 
 
 
چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آب احساس ؟
 
 
نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟
 
 
نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟
 
 
 
جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟
 
 
 
ز خود پرسیده ام در تو
 
 
 
که عاشق بوده ام آیا ؟
 
 
 
جوابش را تو هم  ، البته می دانی
 
 
 
جواب این سکوت مانده بر لب را
 
 
 
تو هم ، ای من
 
 
به گوش بسته ، می خوانی ؟

 

 

 



صفحه قبل1...2627282930...41صفحه بعد